برای آنها که امروز در آن اتاق نبودند!!!

فرنود حسنی: بعد از حدود شش ماه دوباره می دیدمش, رنگ و رویش بهتر شده بود نسبت به آخرین باری که با کپسول اکسیژن و ماسک و عصایش خود را از میان دود و ترافیک زمستانی تهران به ما رساند تا خبر خوش گرفتن ویزایش را بدهد...

خیلی خوشحال شدم وقتی این بار از ماسک و کپسول اکسیژن خبری نبود می گفت عملش موفقیت آمیز بوده و کمی از درد مدامش کاسته است. می گفت دیگر کورتون تزریق نمی کند و همین باعث شده وزنش هم کاهش پیدا کند اما آثار تخریبی ده ها قرص بر اعضا بدنش همچنان او را آزار می دهد.

دو سال اول جنگ را با شناسنامه برادرش رفته بود جبهه و از اعتقادش برای رفتن در این مسیر سخن گفت, بدنش با قلم تیز ترکش های بسیار منقش بود و ریه هایش آنگونه که می گفت همچون گلوله ای از آتش هستند که شب ها به مدد قالب یخی سینه سوخته اش را خنک می کند...

47 سال سن دارد و از زمان جنگ تا همین زمستانی که گذشت 77 بار اتاق عمل را تجربه کرده است و آخرین بازمانده از  18 همرزم قدیمی است که در کسوت جانباز شیمیایی, ردای شهادت را به تن کردند و رفتند.

نیم ساعتی بیشتر مهمان ما نبود اما چنان دلنشین و دلسوخته حرف می زد که ما را بیشتر شنونده خود کرده بود. او هم برای خودش کسی بوده در روزگار سیدها و حاجی ها, فرمانده گروهان و گردان بوده و برایم گفت که هنوز خیلی ها هستند که نمی دانند اگر گردان به خط بزند و گروهان برگردد یعنی چه؟ و اگر گروهان به خط برود و دسته برگردد یعنی چه و اگر دسته رفت و نفر برگشت چه اتفاقی برای آنها افتاده است...

می گفت اگر امروز مجبور است ماسک سفید بزند به خاطر این است که در کربلای پنج ماسک ضد گازش را به بی سیم چی خود بدهد درست زمانی که گردانش آماده بود تا برای استراحت به عق بازگردد و آتش بار و شیمیایی عراق 24 ساعت آنها را در دشت زمین گیرد کرد.

و به قول شاعر:" بیابان را، سراسر مه گرفتست. چراغ قریه پنهان است موجی گرم در خون بیابان است ... با خود فکر می‌کردم که مه گر همچنان تا صبح می‌پائید مردان جسور از خفیه‌گاه خود به دیدار عزیزان باز می‌گشتند"

 و برایم از جوانی گفت که خود را در دل بیابان و در سینه شب,خود را روی مین منور سوزان انداخت تا دشت همچنان خاموش بماند و یاران فرصت عبور پیدا کنند و گفت که در زمان بازگشت از آن جوان فقط دو پا باقی مانده بود...

شاید شرم جمع بود که توانستم این بغض مردانه لعنتی را بارها و بارها در گلو خفه کنم و تا این لحظه از شب روی این صفحه بریزم...

اما در برابر همه آنچه او گفت تنها یک سوال توانستم از او بپرسم و آن این بود که اگر دوباره جنگی رخ دهد به جبهه خواهی رفت؟ و جواب او به شدت تکانم داد...

تا آنجا که می شد حرف های دل او را نوشتم و یادمان باشد که همیشه وقتی سخن از دل بر می آید حرف هایی هم هست برای نگفتن... نوشته من تمام است منتظر هیچگونه نتیجه گیری یا پیام اخلاقی و انسانی و...نباشید. فقط همین قدر بدانید که اگر دنیایی غیر از این دنیا باشد پرچم حاج ناصر افشاری که حالا یکی از دوستان خوب ماست در آن زمان و در آن مکان بالا خواهد بود...آنچنان که امروز در دل ما بالای بالاست.

/ 0 نظر / 29 بازدید